نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
نیلوفرهای عاشق
  نیلوفرهای عاشق

عشق یعنی اینکه بدونی منتظر تلفن شماست.
عشق یعنی یه نفر دیگه هم آرزوهات رو بدونی.
عشق یعنی بدانی که چه خواهد گفت.
عشق یعنی وقتی نیست به یاد خاطرات اون لبخند بزنی.
عشق یعنی به خاطر اون پا روی دلت بزاری.
عشق یعنی تفاهم در مشکلات.
عشق یعنی بدونی که نمیشه اما نتونی ترکش کنی.
عشق یعنی وقتی دیدیش تنت آنقدر گرم بشه که دکمه پیراهنت رو بازکنی یا آستینت را بالا بزنی.
عشق یعنی فرار از تیرس نگاه معشوقت حتی در تابلو ترین نقطه دنیا.
عشق یعنی وقتی سفر رفتی توی جیبت قلبشو با خودت ببری.
عشق یعنی چیزی رو شریکی خوردن.
عشق یعنی آرامش در کنار معشوق حتی در هنگام درد.
عشق یعنی فراموشی درد یک جراحت.
عشق یعنی فراموشی معشوق.................
 
عشق يعني مستي و ديوانگي
 
 
عشــــــــق آمد و عاقبت  مرا رسوا كرد  
                 با آن همه بيدلي ، مرا شـــيدا  كــــرد
چون عـــــــــــشق ندانست ره عـقل كجاست
                    رفتم به خرابه ها ، باز مرا پيدا كــرد

دوستت دارم
 
 
 
چه شبهايي زبي تابي
ز غم ها و ز بي ياري
نبودهيچ مفهومي
نگاهي
كلامي
از تويادگاري
جواني نوجواني
كجارفت نمي داني؟
وفا و مهرباني
چه شد هيچ نمي داني؟
به ياد آرم زماني را
كه گريه بود كارم
زتنها ماندن و ماتم
نبودهيچ دلدار در اين عالم كه بنشيند به پهلويم
به هفت عالم دعا كردم به خالق التماس كردم
جواني را طلب كردم
دعا كردم دعا كردم دعا كردم
كه اين بارم تو باشي ياور و يارم
در اين كلبه دراين افسون توباشي نغمه و سازم
به هيچ حرفم نرو
اين بار زپيش من
همين است آخرين حرفم بــاز
 
عشق در لحظه پديد مي آيد، دوست داشتن در امتداد زمان .
عشق معيارها را در هم مي ريزد ، دوست داشتن بر پايه معيارها بنا ميشود
عشق ويران كردن خويش است و دوست داشتن ساختني عظيم .عشق ناگهان و ناخواسته شعله مي کشد، دوست داشتن از شناختن
سرچشمه مي گيرد
عشق قانون نمي شناسد ، دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه اي از
قوانين طبيعي است
عشق فوران مي کند چون آتشفشان و شره مي کند چون آبشاري عظيم
دوست داشتن جاري مي شود چون رودخانه بر بستري با شيب نرم .
عشق ، دق الباب نمي کند ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ،
درويش نيست،حسابگر نيست ، سر به زير نيست ، مطيع نيست ،
ديوار را باور نمي کند/کوه را باور نمي کند ، گرداب را باور نمي کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمي کند ،
مرگ را باور نمي کند؛ و در آخر سربازي نرفته نيست؛ دشمن هم نيست .

*عشق لطفي است بي معنا
 
*عشق موجي است بي دريا*عشق افسانه اي است گنگ
 
*عشق سوختن وخاكستر شدن است

پرنده را دوست دارم نه در قفس

عشق را دوست دارم نه براي هوس

تو را دوست دارم تا آخرين نفس!!!
دوست داشتن برتر از عشق است...

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 25 فروردین، 1385 -

 

 

نوروزتان پيروز هرروزتان نوروز

سلام ار سايه سالار سرو ناز

سرور سار و سحر سور عشق ورزيد

سپيد سيل سوسن در سحر گاهان

سمن گو ساعت سرشار سرسبزی

 

بزن ای طبل باران برقص ای بيد مجنون

رسيده پچ پچ ما به گوش خاک محزون

بياريد سفره عيد بچينيد قاصدک ها ...

سال نو بر همه شما ميهن دوستان مبارک باد

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 9 فروردین، 1385 -

دريغ است ايران که ويران شود

کنام لنگان و شيران شود

 

چو ايران نباشد تن من مباد

ss

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 26 بهمن، 1384 -

دروازه ملل

اين هم دروازه ملل

دروازه ای که کليه شاهان جهان در روز نوروز با هدايای فراوان به ديدار شاهان هخامنشی می آمدند

سلام از اهل دل را جای ايمن

دليران را دل پاک تو مامن

سلام ای شهر خوب ای شهر آرش

سياوش را کجا ميسوزد آتش

ايران

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 26 بهمن، 1384 -

عشق و آتش

 

 

love

 

واما عشق از لابلای روزنه های اميد بر ما تابيد

عشق پرتو اميدی بود که به ما ايمان را آموخت ...

عشق

پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يکيست

حرم و دير يکی صبحه و پيمانه يکيست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد

پيش آتش دل شمع و پر پروانه يکيست

ll

 

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 26 بهمن، 1384 -

شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق دربند است

 

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه، 23 بهمن، 1384 -

داغ يک عشق قديمو او مدی تازه کردی

شهر تاريک دلم را تو پر آوازه کردی

رفته بود هرچی که داشتيم ديگه از خاطر من

اومدی آفتابی کردی غم تلخ غروبو

 

دوستت دارم گوگوش

پيام هاي ديگران        link        سه‌شنبه، 18 بهمن، 1384 -

آتشی در سینه دارم جاودانه ...

تا حالا شده توی تنهائی با خودتون فکر کنید که کی هستین . برای چی زندگی میکنید و چرا برای زندگی کردن تن به کار و سختی میدین . واقعا انسان برای چی اینقدر بایه تلاش و مشقت کنه آخرش هم که یه متر جا و یه پارچه سفید ...

بعضی ها میگن انسان بر روی زمین اومده تا خداروپرستش کنه ولی به نظر من اینجورا نیست خدا هیچ احتیاجی به پاچه خواری ما انسانها نداره اون فقط گفته مال کسی رو نخور کسی رو اذیت نکن و توی همه کارها حرمت خودتو نگه دار ... در هر صورت انسان به نظر من بد بخت ترین موجوده چون توی حیوانات هیچ برتری وجود نداره البته هر گروه حیوانی واسه خودش . هیچ حیوانی را با حیوان دیگه نمیشه مقایسه کرد .

اما انسانها هر انسانی یا از نظر مالی یا از نظر استعداد و یا از نظر فکر ( فکر و استعداد با هم فرق میکنند . خیلی ها استعداد دارند ولی فکرشون کار نمیکنه مثل خود من ) با هم فرق میکنن و همین فرق ها موجب چالش های عمیقی در بین آنها شده ...

در هر صورت شما هم خواهشا نظر ها تون رو واسم بذارید تا من هم از این سر در گمی راحت شو م که اصلا  خواسته خدا به غیر از نیایش از بندش چیه ... ؟

 

پيام هاي ديگران        link        شنبه، 8 بهمن، 1384 -

كورش

ابرمرد تاريخ ايران و جهان

 كورش شاه شاهان . شاه آنشان

سلام ای خاک خوب مهربانی  درفش سررفراز کاويانی 

سلام ايران من کی رفتی از ياد

که بودی مهد خوبان خانه داد

پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 22 دی، 1384 -

بررسي‌هاي زمين شناسي نشان داد عيلاميان با شناخت كامل از شرايط خاك منطقه چغازنبيل، اين معبد را در محكم‌ترين نقطه اين محدوده ساخته‌اند. آن ها از قير براي ملات ايزوله استفاده كرده‌اند.
عيلاميان چغازنبيل را روي طاقديسي ساخته اند كه مطالعات وزارت نفت نشان از وجود يك تله نفتي در دل اين گسل داشت. باتوجه به وابستگي اقتصاد تك محصولي كشور به نفت، اين روزها سرنوشت چغازنبيل بسياري را نگران كرده است.
«علي ملك عباسي»، زمين شناس پروژه چغازنبيل در اين باره گفت: «عيلاميان چغازنبيل را روي بخشي از منطقه ساخته‌اند كه با توجه به رسوبي بودن خاك اين منطقه، محكم‌ترين نقطه اين محدوده است. اين اتفاق نشان از اشراف كامل عيلاميان از وضعيت خاك منطقه دارد. منطقه چغازنبيل يك منطقه رسوبي است اما چغازنبيل در نقطه‌ ماسه سنگي اين منطقه ساخته شده كه روي محور طاقديسي قرار گرفته و به احتمال قوي ذخيرگاه نفت است.»
او با اشاره به اقدامات شركت نفت در اين محدوده گفت: «اگر منطقه چغازنبيل داراي محيط كاملا بكر و طبيعي است به خاطر دوري اين منطقه از تكنولوژي است. فاصله معقولي كه اين محوطه با زمين‌هاي نيشكر و مخازن نفتي دارد زيستگاه مناسبي را براي حيات وحش بوجود آورده است.»
وجود دو نوع گوزن زرد، پلنگ ايراني و پرنده منحصر به فردي همچون اردك سر مرمري از حيوانات نادر حيات وحش اين محدوده است. پيشرفت زمين‌هاي كشت نيشكر وسعت زيادي ازجنگل‌ها از بين برد. مسئولان محيط زيست استان براي جلوگيري از انقراض گوزن‌هاي زرد منحصربفرد برخي‌ از آن‌ها را به اروميه و ساري منتقل كردند. وجود اين جنگل در متعادل نگهداشتن اكوسيستم منطقه نقش بسيار مهمي دارد.
ملك عباسي گفت‌: «استفاده عيلاميان نفت براي ساخت ملات ايزوله نشان از وجود رگه‌هاي نفتي در اين محدوده دارد. »
با توجه به تك محصولي بودن اقتصاد كشور و وابستگي آن به نفت فقط يك اجماع كلي بين مسئولان كشوري مي‌تواند چغازنبيل و اين منطقه بكر را نجات بدهد.
محوطه تاريخي چغازنبيل در جنوب غربي ايران در استان خوزستان قرار گرفته است. شهر دوراونتاش، در اوايل قرن 13 قبل از ميلاد توسط پادشاه عيلامي «اونتاش نپيريشا» در نزديكي رود دز ساخته شد. دوراونتاش به معناي قلعه اونتاش است. در مركز اين شهر معبد عظيمي ساخته شده كه اكنون دو طبقه از آن پابرجاست. اين معبد موسوم به زيگورات، بزرگترين اثر به جاي مانده از تمدن عيلامي است. اين محوطه بين سال هاي 1951 تا 1962 توسط رومن گيريشمن فرانسوي حفاري شد.

پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 22 دی، 1384 -

كودكي كورش
آستياگس پادشاه ماد از بيم اينكه مبادا روزي پارسها بر او لشكر كشي كنند و قصد براندازي حكومتش را داشته باشند مصلحت را بر اين ديد كه با قوم پارس از در خويشاوندي در آيد و به اين سبب يگانه دخترش ماندانا را به عقد كمبوجيه كه از بزرگان قوم پارس بود در آورد.
بنابر روايت هرودوت ( آستياگس شبي در خواب ديد كه از شكم ماندانا درخت تاكي روئيد كه شاخ و برگ آن سر تا سر خاك آسيا را پوشاند)
آستياگس سخت آشفته شد و معبرين را به حضور خواند آنان خواب وي را اينگونه تعبير كردند كه فرزندي را كه ماندانا به دنيا خواهد آورد روزي تمام آسيا را فتح و قوم ماد را منكوب خواهد كرد و بر مسند شاهي خواهد نشست براساس اين تعبير آستياگس فرمان داد تا ماندانا به حضور او بيايد و در پايتختش
( همدان ) زايمان كند- بنابراين كورش بزرگ در روزي از سال 590 (پ.م) در هگمتانه و در سرزمين ماد پا به عرصه ي حيات گذاشت. پس آستياگس فرزند را از مادر جدا كرد و به هارپاگ كه منسوب به قوم ماد بود سپرد و به او فرمان داد تا بچه را سر به نيست كند.
هارپاگ كه قدرت كشتن بچه را در خود نيافت او را به مهرداد نامي سپرد كه چوپان بود و در اطراف اكباتان زندگي مي كرد. هارپاگ به او از قول آستياگس فرمان داد تا بچه را در بياباني كه حيوانات وحشي فراوان دارد رها كند. از قضاي روزگار همسر مهرداد بچه اي را به دنيا آورد كه مرده بود بنابراين مهرداد و همسرش تصميم براين گرفتند كه جاي فرزند ماندانا را با فرزند مرده به دنيا آمده خود عوض كنند. و بدين گونه بود كه موسس بزرگترين سلسله پادشاهي جهان و بنيانگذار دولت مقتدر ايران از مهلكه جان سالم به در برد و روزگار كودكي خود را با مهرداد و همسرش سپري كرد.
هرودوت مي گويد: ( كورش در كودكي بسيار زيرك و باهوش بود و در طرز صحبتش نه تنها نشاني از خود بيني و تكبر و غرور ديده نمي شد بلكه كلامش آميخته به سادگي و مهر و محبت و صفا بود.)
همچنين از زبان هرودوت آمده است كه كورش در يكي از روزها به هنگام بازي با همسالان خويش از سوي آنان به عنوان پادشاه منصوب شد و همه موظف شدند از او اطاعت كنند مشروطه به اينكه هر كس اطاعت امر نكند مجازات شود. كورش طبقه اصول چند نفر را به عنوان نگهبانان شخصي و پيام رسانان خويش انتخاب نمود در اين ميان يكي از بچه ها كه پسر يكي از نجيب زادگان مادي به نام آرتمبارس (Artembars) بود از فرمانبرداري كورش خودداري كرد و كورش نيز طبق مقررات واقعي دربار شاه اكباتان دستور داد تا او را شلاق بزنند پس از تنبيه پسرك ناراحت و خشمگين به نزد پدر رفت و از كورش شكايت كرد.
ماجرا به گوش پادشاه كه همان آستياگس باشد رسيد پس او كورش و پدر خوانده اش را به دربار فرا خواند هنگامي كه كورش ماجرا را براي پادشاه توضيح داد انقلابي در درون آستياگس رخ داد و او را دگربار دگرگون ساخت آنچه كه در چهره كورش نمايان بود و همچنين شيوه ي سخنوري او پادشاه شگفت زده را به شك واداشت پس او با تهديد مهرداد از واقعيت ماجرا باخبر شد و دانست كه كورش همان نوه ي دختري خودش مي باشد كه به دست تقدير و با دخالت خدايان زنده مانده است.
آستياگس ديگر بار معبران را براي چاره جويي فرا خواند آنان نظر خود را اينگونه به پادشاه اعلام كردند.
اي پادشاه آنچه را كه تو در خواب ديده بودي اكنون تعبير شده است چرا كه اين جوان در ميان همسالان خود به پادشاهي رسيد و ديگر بار شاه نخواهد شد و توديگر نبايد از او هراسي به دل داشته باشي بنابراين او را به پارس بفرست.
با اين اوصاف كورش به آغوش پدر و مادر خود كمبوجيه و ماندانا در پارس باز مي گردد و اندكي بعد پادشاه انشان يا انزان مي شود كه همان خوزستان امروزي مي باشد و سپس شوش را پايتخت خود قرار مي دهد.

 


پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 22 دی، 1384 -

كورش كبير پسر كمبوجيه، نوه ي كورش اول و نبيره ي چيش پيش از دودمان هخامنش جد بزرگ، پادشاه پارسيان و شاهزاده اي پارسي بود كه با اتحاد دو قوم پارس و ماد و اصلاح ميانه آنها كشور ايران و امپراطوري هخامنشي را بنيان نهاد و بدين گونه موفق به تاسيس بزرگترين دولت جهاني و مردمي گرديد. بنابراين او نخستين كسي است كه توانست به تاسيس يك شاهنشاهي در جهان دست يابد و لقب كبير را از تاريخ دريافت كند.
"كاسان دادن" دختر "فرناسپ" از خاندان هخامنشي يگانه همسر كورش بود كه در زمان پادشاهي كورش در گذشت و گويند كورش پس از آن هرگز همسري اختيار نكرده است. هئوتسيا،آتوسا، كمبوجيه و برديا حاصل ازدواج كورش و كاسان دان مي باشند و از اين ميان هئوتسيا همان است كه همسر داريوش كبير شد و كمبوجيه فاتح مصر.
طبق روايت گزنفون در "كورش نامه" (كورش يگانه پادشاهي است كه مردمان همه ي كشورها پادشاهي و اقتدار او را پذيرفته بودند.)
همچنين آنچه را كه فيثاغورث در سياحت نامه در توصيف كورش روايت كرده بيانگر فضائل ، كمالات و مردم داري كورش است. او چنين مي نگارد: ( ... در مراسمي كورش با تني چند از روستائيان برخوان نشست و چنين گفت: من همتاي شمايم. ما توشه و زاد خود وابسته به شما وام داريم . پايداري دولت از دسترنج شماست اما شما بي جنب و جوش ما خويشتن داري نتوانيد كرد و بر جاي استوار نتوانيد بود. همواره مانند برادر يگانه و مهربان زندگي كنيم.)
اين شاه توانمند پارسي كه به واسطه ي سخاوت و خوش قلبي سرشارش همه او را پيشواي خود مي دانستند پس از مرگ نيز نام نيكش بر زبانها جاري شد به گونه اي كه ما ايرانيان او را " پدر" مي ناميم و حتي يونانيان كه خاطره ي خوشي از دولت هخامنشي ندارند از او به عنوان" سرور و قانونگذار" ياد مي كنند و نوشته هاي هرودوت و گزنفون حكايت از محبوبيت كورش در نظر يونانيان دارد.
به گفته ي هرودوت: ( كورش پادشاهي بزرگوار و بخشنده بود و همچون پادشاهان ديگر به جمع مال و منال حريص نبود و در فنون جنگي بسيار ماهر بود.)
از دلايل محبوبيت كورش در نظر ملل مختلف اين است كه او به هنگام فتح سرزمين هاي مختلف نه تنها به عقايد و مذاهب و آداب و سنن آنان خدشه اي وارد نكرد بلكه با به رسميت شناختن مذاهب و خدايان آنها، موجبات آزادي و آرامي مردم را فراهم ساخت. او عقيده داشت كه هر كس خودش مي تواند خداي خود و دين خود را انتخاب كند همانگونه كه زرتشت فرموده.
كورش در تمام فتوحاتش فقط پادشاهان زورمند را كنار مي گذاشت و آنگاه بدون كوچكترين تغييري در ساختار حكومت وروند کار موسسات وابسته، خود حكومت را در دست مي گرفت و به آن گونه كه خوشايند طبع ساكنان آنها بود رفتار مي كرد و چون موجبات رفاه و رضايت مردم را فراهم مي ساخت از سوي آنان حمايت مي شد و مخالفي نداشت مگر عده اي آشوبگر و جاه طلب كه آن هم دور از دسترس كورش بر عليه او قيام مي كردند و البته طولي نمي كشيد كه سركوب مي شدند.
نوشته هاي اكثر مورخان حكايت از هوشياري، زيركي و انديشمندي كورش دارد. گزنفن از هوشياري ، مهرباني و نبوغ شاهي كورش سخن مي راند و او را به لحاظ داشتن ملكات و فضائل با حكما برابر مي داند.

استاد گرانقدر باستاني پاريزي نيز در وصف قدرت واقتدار
پادشاه آرياها حق مطلب را به خوبي ادا مي كند و چنين سخن مي راند:
( كورش توانست با ايجاد مركزيت وقدرت در سرزمين ايران و تحكيم موقعيت نژاد آريايي و منكوب ساختن دشمنان چنان پايه اي براي حكومت بريزد كه نه تنها خود و اعقابش- يعني خاندان هخامنشي- بيش از دويست سال حكومت مقتدر داشته باشند، بلكه اگر امروز هم پس از 2500 سال هنوز سرزمين آرياها در دنياي پر تلاطم سياست و قوانين آكل و ماكول، در برابر نظريات شمال و تكانهاي شرق و تلاطم هاي جنوب و انقلابات غرب و به طوركلي هند و ترك و كرد و عرب و امثال آن خود را محفوظ داشته است و اگر امروز به حق خاطره 2500 سال قائميت خود را جشن مي گيريم و به ياد بود آن مراسمي بر پاي مي داريم ازيمن اراده ي اوست.)
همچنين در متني ديگر كه به دستور كورش در بابل نگاشته شده كورش اظهار مي دارد:
( مردوك، همه ي سرزمين ها را بازديد كرد، تا كسي را كه مي بايست پادشاهي عادل شود پادشاهي كه تابع قلب خويش باشد را دريافت، دست او را گرفت و وي را به نام
" كورش انشاني" خواند و پادشاهي همه ي جهان را به نام او كرد. همه ي مردمان شمال را به اطاعت از او واداشت ، همه ي مردمان سيله مو را واداشت تا عدل وداد او را احساس كنند و سپس مردوك به كورش راه بابل را نشان داد تا او به بابل برود، پس سپاه كورش با همراهي مردوك بدون هيچ گونه نزاعي وارد بابل شد...)
خلاصه اينكه اين پادشاه نابغه ي پارسي، اين فاتح نيرومند و انديشمند بارواج و انتشار انديشه هاي اخلاقي – فرهنگي و آزادي خواهانه توانست به گونه اي در ميان مردم و در دل آنها نفوذ كند كه هيچ كس قدرت سرپيچي از حكم او و نقض قوانين او را در خود نمي يافت.
او تنها پادشاهي است كه عمر خود را وقف يك پارچه كردن تمدن بين ملل مختلف كرد و همه كوشش و تلاش خود را براي به دست آوردن عزت،اقتدار و امنيت و سربلندي پارسيان به كار بست. او با ادغام تمدن ها و هضم آنها در تمدن پارسي به تمام ملت ها همزيستي، تفاهم و برابري را آموزش داد به گونه اي كه امروزه پس از دو هزار و پانصد سال هنوز بشر نتوانسته بدان دست يابد. پس كاملاً به جاست كه او را بينانگذار حقوق بشر مي شناسند و البته ما هم...

ss

كورش

حفاران غير مجاز به قصد پيدا کردن گنجي نوشته در نسخه اي خطي، بخشي از پلکان محوطه مقدس در پاسارگاد را با پتک تخريب کردند. اين محوطه متعلق به دوره هخامنشي و کوروش است.
پاسارگاد مهمترين مجموعه باستاني کشور است که در استان فارس قرار گرفته است. اين مجموعه بي نظير به دستور کوروش بزرگ، نخستين بنيان گذار سلسله هخامنشي تاسيس شده و سال گذشته در فهرست ميراث جهاني به ثبت رسيده است. چندي پيش حفاران غير مجاز بخشي از پلکان محوطه هخامنشي مقدس را که در خارج از عرصه مجموعه باستاني پاسارگاد بوده است را با پتک تخريب کرده اند.
«بابک کيال»، مسئول پايگاه پژوهشي پاسارگاد درباره اين اتفاق گفت: «اين اتفاق شش ماه پيش در محوطه مقدس رخ داد و شواهد تخريب نشان مي دهد که حفاران غير مجاز به قصد پيدا کردن گنجي که احتمالا در يک نسخه خطي از آن ياد شده است، يک سوم از پلکان محوطه مقدس را که خارج از عرصه و حريم حفاظتي پاسارگاد قرار گرفته است تخريب کردند.»
او گفت: «پس از مطلع شدن از اين اتفاق، موضوع به يگان حفاظت از آثار باستاني استان اطلاع داده شد و از رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري استان فارس نيز خواسته شد تا موضوع را پيگيري کنند.»
اما تاکنون هيچ گزارشي از روند پيگيري اين پرونده ارايه نشده است.
پلکان هاي محوطه باستاني مقدس در پاسارگاد به سکوهايي منتهي مي شود که شکل عبادتگاه دارند به همين علت از اين محوطه به عنوان محوطه مقدس ياد مي شود.
محوطه مقدس در عرصه و حريم مجموعه پاسارگاد جاي نگرفته و به همين علت اين محوطه حتي از داشتن نگهبان نيز محروم است.
اهميت اين محوطه باستاني کمتر از تخت جمشيد يا مقبره و کاخ هاي کوروش در پاسارگاد نيست و تخريب اين پلکان مانند از دست رفتن يکي از ستون هاي تخت جمشيد است.
در همين حال «مهدي صفري»، معاون يگان حفاظت از آثار باستاني استان فارس با اشاره به پيگيري پرونده تخريب پلکان مقدس گفت: «به محض مطلع شدن از اين اتفاق به فرماندهي نيروي انتظامي اطلاع داده شد و از آن پس از طريق نيرروي انتظامي، پرونده در دست بررسي قرار گرفت.»
او در ادامه گفت: «از آنجا که چنين اتفاقي در مجموعه پاسارگاد بي سابقه بوده است هنوز ردي از حفاران غير مجازي که چنين تخلف سنگيني را مرتکب شده اند، بدست نيامده است اما نيروي انتظامي با مظنون بودن به چند نفر همچنان پيگيري خود را ادامه مي دهد.»
به گفته صفري از نيروي انتظامي خواسته شده است تا رسيدن به نتيجه و دستگيري متخلفين پرونده تخريب پلکان محوطه باستاني مقدس باز بماند.
هم اکنون محوطه باستاني مقدس در پاسارگاد توسط يگان حفاظت از آثار باستاني حفاظت مي شود تا بار ديگر چنين اتفاقي رخ ندهد. همچنين پيگيري ها براي شناسايي مخربين آثار فرهنگي ادامه دارد اما هنوز نتيجه اي حاصل نشده است.
افسوس افسوس افسوس .............................................................. افسوس
زنده باد كورش و داريوش بزرگ

 

 

 


پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 22 دی، 1384 -

كورش كبير پسر كمبوجيه، نوه ي كورش اول و نبيره ي چيش پيش از دودمان هخامنش جد بزرگ، پادشاه پارسيان و شاهزاده اي پارسي بود كه با اتحاد دو قوم پارس و ماد و اصلاح ميانه آنها كشور ايران و امپراطوري هخامنشي را بنيان نهاد و بدين گونه موفق به تاسيس بزرگترين دولت جهاني و مردمي گرديد. بنابراين او نخستين كسي است كه توانست به تاسيس يك شاهنشاهي در جهان دست يابد و لقب كبير را از تاريخ دريافت كند.
"كاسان دادن" دختر "فرناسپ" از خاندان هخامنشي يگانه همسر كورش بود كه در زمان پادشاهي كورش در گذشت و گويند كورش پس از آن هرگز همسري اختيار نكرده است. هئوتسيا،آتوسا، كمبوجيه و برديا حاصل ازدواج كورش و كاسان دان مي باشند و از اين ميان هئوتسيا همان است كه همسر داريوش كبير شد و كمبوجيه فاتح مصر.
طبق روايت گزنفون در "كورش نامه" (كورش يگانه پادشاهي است كه مردمان همه ي كشورها پادشاهي و اقتدار او را پذيرفته بودند.)
همچنين آنچه را كه فيثاغورث در سياحت نامه در توصيف كورش روايت كرده بيانگر فضائل ، كمالات و مردم داري كورش است. او چنين مي نگارد: ( ... در مراسمي كورش با تني چند از روستائيان برخوان نشست و چنين گفت: من همتاي شمايم. ما توشه و زاد خود وابسته به شما وام داريم . پايداري دولت از دسترنج شماست اما شما بي جنب و جوش ما خويشتن داري نتوانيد كرد و بر جاي استوار نتوانيد بود. همواره مانند برادر يگانه و مهربان زندگي كنيم.)
اين شاه توانمند پارسي كه به واسطه ي سخاوت و خوش قلبي سرشارش همه او را پيشواي خود مي دانستند پس از مرگ نيز نام نيكش بر زبانها جاري شد به گونه اي كه ما ايرانيان او را " پدر" مي ناميم و حتي يونانيان كه خاطره ي خوشي از دولت هخامنشي ندارند از او به عنوان" سرور و قانونگذار" ياد مي كنند و نوشته هاي هرودوت و گزنفون حكايت از محبوبيت كورش در نظر يونانيان دارد.
به گفته ي هرودوت: ( كورش پادشاهي بزرگوار و بخشنده بود و همچون پادشاهان ديگر به جمع مال و منال حريص نبود و در فنون جنگي بسيار ماهر بود.)
از دلايل محبوبيت كورش در نظر ملل مختلف اين است كه او به هنگام فتح سرزمين هاي مختلف نه تنها به عقايد و مذاهب و آداب و سنن آنان خدشه اي وارد نكرد بلكه با به رسميت شناختن مذاهب و خدايان آنها، موجبات آزادي و آرامي مردم را فراهم ساخت. او عقيده داشت كه هر كس خودش مي تواند خداي خود و دين خود را انتخاب كند همانگونه كه زرتشت فرموده.
كورش در تمام فتوحاتش فقط پادشاهان زورمند را كنار مي گذاشت و آنگاه بدون كوچكترين تغييري در ساختار حكومت وروند کار موسسات وابسته، خود حكومت را در دست مي گرفت و به آن گونه كه خوشايند طبع ساكنان آنها بود رفتار مي كرد و چون موجبات رفاه و رضايت مردم را فراهم مي ساخت از سوي آنان حمايت مي شد و مخالفي نداشت مگر عده اي آشوبگر و جاه طلب كه آن هم دور از دسترس كورش بر عليه او قيام مي كردند و البته طولي نمي كشيد كه سركوب مي شدند.
نوشته هاي اكثر مورخان حكايت از هوشياري، زيركي و انديشمندي كورش دارد. گزنفن از هوشياري ، مهرباني و نبوغ شاهي كورش سخن مي راند و او را به لحاظ داشتن ملكات و فضائل با حكما برابر مي داند.

كورش

حفاران غير مجاز به قصد پيدا کردن گنجي نوشته در نسخه اي خطي، بخشي از پلکان محوطه مقدس در پاسارگاد را با پتک تخريب کردند. اين محوطه متعلق به دوره هخامنشي و کوروش است.
پاسارگاد مهمترين مجموعه باستاني کشور است که در استان فارس قرار گرفته است. اين مجموعه بي نظير به دستور کوروش بزرگ، نخستين بنيان گذار سلسله هخامنشي تاسيس شده و سال گذشته در فهرست ميراث جهاني به ثبت رسيده است. چندي پيش حفاران غير مجاز بخشي از پلکان محوطه هخامنشي مقدس را که در خارج از عرصه مجموعه باستاني پاسارگاد بوده است را با پتک تخريب کرده اند.
«بابک کيال»، مسئول پايگاه پژوهشي پاسارگاد درباره اين اتفاق گفت: «اين اتفاق شش ماه پيش در محوطه مقدس رخ داد و شواهد تخريب نشان مي دهد که حفاران غير مجاز به قصد پيدا کردن گنجي که احتمالا در يک نسخه خطي از آن ياد شده است، يک سوم از پلکان محوطه مقدس را که خارج از عرصه و حريم حفاظتي پاسارگاد قرار گرفته است تخريب کردند.»
او گفت: «پس از مطلع شدن از اين اتفاق، موضوع به يگان حفاظت از آثار باستاني استان اطلاع داده شد و از رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري استان فارس نيز خواسته شد تا موضوع را پيگيري کنند.»
اما تاکنون هيچ گزارشي از روند پيگيري اين پرونده ارايه نشده است.
پلکان هاي محوطه باستاني مقدس در پاسارگاد به سکوهايي منتهي مي شود که شکل عبادتگاه دارند به همين علت از اين محوطه به عنوان محوطه مقدس ياد مي شود.
محوطه مقدس در عرصه و حريم مجموعه پاسارگاد جاي نگرفته و به همين علت اين محوطه حتي از داشتن نگهبان نيز محروم است.
اهميت اين محوطه باستاني کمتر از تخت جمشيد يا مقبره و کاخ هاي کوروش در پاسارگاد نيست و تخريب اين پلکان مانند از دست رفتن يکي از ستون هاي تخت جمشيد است.
در همين حال «مهدي صفري»، معاون يگان حفاظت از آثار باستاني استان فارس با اشاره به پيگيري پرونده تخريب پلکان مقدس گفت: «به محض مطلع شدن از اين اتفاق به فرماندهي نيروي انتظامي اطلاع داده شد و از آن پس از طريق نيرروي انتظامي، پرونده در دست بررسي قرار گرفت.»
او در ادامه گفت: «از آنجا که چنين اتفاقي در مجموعه پاسارگاد بي سابقه بوده است هنوز ردي از حفاران غير مجازي که چنين تخلف سنگيني را مرتکب شده اند، بدست نيامده است اما نيروي انتظامي با مظنون بودن به چند نفر همچنان پيگيري خود را ادامه مي دهد.»
به گفته صفري از نيروي انتظامي خواسته شده است تا رسيدن به نتيجه و دستگيري متخلفين پرونده تخريب پلکان محوطه باستاني مقدس باز بماند.
هم اکنون محوطه باستاني مقدس در پاسارگاد توسط يگان حفاظت از آثار باستاني حفاظت مي شود تا بار ديگر چنين اتفاقي رخ ندهد. همچنين پيگيري ها براي شناسايي مخربين آثار فرهنگي ادامه دارد اما هنوز نتيجه اي حاصل نشده است.
افسوس افسوس افسوس .............................................................. افسوس
زنده باد كورش و داريوش بزرگ

 

kooro

 


پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 22 دی، 1384 -

معنای عشق

 

عشق عشق مي آفريند

عشق زندگي مي بخشد

زندگي رنج به همراه دارد

رنج دلشوره مي آفريند

دلشوره جرات مي بخشد

جرات اعتماد به همراه دارد

اعتماد اميد مي آفريند

اميد زندگي مي بخشد

زندگي عشق مي آفريند

عشق عشق مي آفريند...

مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم
مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم
مي‌تونم رو شونه‌هاي تو ، دردامو با هق‌هقم خالي كنم
مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم
مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخونم
مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده
مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده
مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه
مي‌تونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمومهتابي كنه
مي‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه
مي‌تونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه
مي‌توني توخستگي‌هاي تنت، به من و شونه‌ي من تكيه كني
مي‌توني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني
مي‌تونن رازقي‌ياي باغچه‌مون، تا هميشه بوي دستاتو بدن
مي‌تونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن
مي‌تونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه‌ي عشقت بدونن
بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا بخونن

زیر این طاق کبود یکی بود،یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود

اون اسیر یه قفس

شب و روزش بی نفس همهء آرزوهاش پر کشیدن بود و بس

تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت

چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت

زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید

تو چشم مرغ اسیر غم دل تنگی رو دید

دیگه طاقت نیوورد ،رفت توی قفس نشست

تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم

بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم

یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد

بارون از چشمای مرغ روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک  اون رو دید

با خودش یه عهدی بست،نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس،رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمیزاشت

تا یه روز یه باد سرد میونه قفس وزید

آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسید

شاپرک یخ زد و یخ

مرد و موندگار نشد

چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد

نگاهش به آسموووووووووون تا که دق کردشو مرد...!

قصه من

بی تو زنده به گورم میون رویایی بر باد ... با تو من اول قصه میرسم به اوج پرواز ...

 با تو من ترجمه می شم بی حضور نبض و آواز ...

بی تو خالی می شم از من می شم خاطره ای بر باد ...

 بی تو من هوای گریه های ذره ذره گاه و بی گاه ...

بی تو حتی این ترانه سر پناه ایمنی نیست ... با تو اما نازنینم آینه هم شکستنی نیست ...

سایه ها می گن گناهه اگه باز ازت بخونم ... ولی من بازم می خونم که تویی بسته به جونم ...

 من می خوام برات بمیرم غرق بشم توی نگاهت ... پس بذار اسیر بمونم تو شراب نگاهت ...

خط نکش رو ترانه ام ای فدای ناز چشمات ... بردی و باختم باشه من می شم کیش و مات ...

 

 

کهن ديارا

هفته گذشته بعد از شرکت در مراسم بزرگداشت سرداران  مشروطه در شهر زيبای اصفهان افتخار اينرا داشتم که سفری به سرزمين کهن پارس نمايم  و همراه با دوستان گراميم  از نزديک شکوه و عظمت تاريخ ايران زمين را مشاهده کنم.قرار گرفتن در کنار آرامگاه کوروش و خواندن سرود ای ايران مشاهده آرامگاهای داريوش و خشايارشاه و ديگر شاهنشاههای هخامنشی در نقش رستم و احساس غرور ايرانی بودن در تخت جمشيد خاطرات ماندگاری است که هرگز فراموش نمی شود .اما در کنار اين همه زيبايی و افتخاری که نياکان آريايی نژادمان برای ما به يادگار نهادند فرهنگ و انديشه ای که باعث بوجود آمدن اين دوران با شکوه در تاريخ جهان گرديد را نيز نبايد فراموش کرد .بوجود آمدن اين بناها و کاخهای عظيم و با شکوه نه بوسيله جن و ديو (مانند آنچه در اديان سامی گفته می شود) بلکه فقط و فقط به کمک نيروی انديشه و خرد ممکن گرديده است .قدرت انديشه حلقه گمشده ای است که امروز ايرانيان را با آن کاری نيست .نظم و کار گروهی و راستی سه ضلع آن مثلث طلايی است که در زندگی امروز ما تعريف نشده است .پشتکار و تلاش ديروزی جای خود را به تن آسايی و تن پروری داده است و کسب مال و ثروت در زندگی امروز ايرانيان فقط و فقط با نابودی ديگری امکان پذير گشته و نمونه های بسيار زيادآن که از وضعيت آشفته زندانهای ايران که بعد از مواد مخدر زندانيهای چک و بازار دومين گروه بزرگ جمعيتی زندانهای کشور را تشکيل می دهند .در کشوری که راس قدرت و هرم با فساد و دزدی به ظاهر   قانونی به ثروتهای چند  صد میلياردی می رسد از ديگر مردمان چه انتظاری می رود و کجاست آن شاهنشاه نيک سيرت نيک کردار که در جهت آبادانی و گسترش راستی و داد کوشا باشد .کوروش آرام بخواب که سرزمين کهن ايران امروز نه توسط بيگانه بلکه توسط فرزندان تازی تبارت به تاراج می رود .اگر هزار و چهارصد سال پيش تازيان به سرزمين اهوراييمان تاختند و آنرا چپاول کردند و به نام اسلام و دين بر ما مسلط گشتند و زنان و دختران ايران را به کنيزی بردند و هم آغوش کثيفشان کردند و نام موالی را بر ما نهادند در باغهای خرم و زيبای ايران زمين به بهشت وعده داده شان رسيدند و از دسترنج مردانمان تحت نام جزيه بر غير مسلمان  برای خود بيت المالها فراهم کردند و به تن آسايی پرداختند به مراتب قابل تحملتر از آنچيزی است که امروز شاهد آن هستيم که اگر آنها هر کاری می کردند چيزی جز  خوی وحشی و فرهنگشان  نبوده اما اينها که ادعای ايرانی بودن می نمايند ديگر چرا؟هر چند بارها و بارها گفته شده که ايرانی بودن به خون و نژاد نيست بلکه به انديشه است .و تا مادامی که خرافات و فرهنگ تازيان سرلوحه و آرمانشان باشد جز اين توقعی نمی توان داشت.کوروش آرام بخواب از ايران و ايرانی جز نام ديگر چيزی باقی نمانده است.

اهورامزدا اين سرزمين را از دروغ و خشکسالی و دشمن محفوظ دارد. کتيبه داريوش

 

 

 

بنام پروردگار وآفریدگار چهرگان

سالهاست که فره ایزدی از مغز و اندیشه باشندگان ایرانی، رخت بر بسته است. چگونه اندیشیدن آغاز راهی مهم است. با اندیشه نیک و رهگشا، می توان بالندگی و پیشرفت را به مردم ایران نوید داد. دو راه همیشه فراروی مردم ایران بوده است. نخست دریافت فرهنگ بیگانه و پوشیدن رختی ایرانی بر آن، دوم نپذیرفتن و به دور انداختن فرهنگی که با روح ایرانی سازگار نبوده است. پیامد این دوستی و دشمنی ها، نوعی سر درگمی و گم گشتگی فرهنگی را در مردم ایران پدید آورده است. چگونه می توانیم از بیابان تاریک بی هویتی به در آییم؟ فرهنگ ایرانی دو بخش برجسته دارد. فرهنگ مردان نیک و خردمند پیش از اسلام وفرهنگ مردم عدالتخواه ومبارز پس از اسلام که دو بال مهم فرهنگی ایران هستند. اینکه ایرانیان، درخت اسلام را با میوه آ گاهی و خردمندی خود آذین بستند وآن را به عنوان یک تحول، به شرق و غرب جهان گسترش داده اند گمانی نیست. دوران بالندگی و پیشرفت ایران پس از اسلام را می توان پس از حکومت خلفای بنی عباسی تا پیش از حمله مغول به روشنی دید. دوره ای که آمیختگی عناصر ایرانی با فرهنگ تازه، جان دو چندان به کالبد فرهنگ ایران دمید. دریغا که پس از یورش سهمگین مغول، امروزه چیزی از آن فرهنگ ایرانی بر یاد نیست و این ازبخت خوب اروپاییان بود که از آن موج های بنیان کن فرهنگی چیزی اندکی به آن ها رسیده است. از همین جا بود که غرب به سوی پیشرفت و شرق به سوی درماندگی شتافت. آیا دانشمند بنامی از ایران در زمینه دانش پایه ای مانند ریاضی، پزشکی، اخترشناسی، کیمیاگری(شیمی) و.....پس ار حمله مغول می شناسید؟ ابوریحان، رازی، ابن سینا، خیام، فردوسی و... همه فرزندان سرزمینی اند که در آن هنوزخورشید فرهنگ ایرانی می درخشید. دانشمندان پس از این دوره، تنها به علوم دینی و فلسفی بسنده کردند در حالیکه غرب در زمینه کاملا متفاوتی گام بر می داشت. آتشفشان بزرگ تمدن ایران خاموش شد . در حالیکه نهال فرهنگ غرب، روز به روز، ستبر می شد. آیا زمان آن نرسیده که ملت ایران به این نتیجه برسد که نمی توان با یک بال پرواز کرد؟ و فرهنگ نیک کهن را به دارایی های کنونی فرهنگ خود بیافزاید؟ باید پرده گرداند و سازی نو نواخت و با سروشی که اکنون آوازی نو سر داده است همراهی نمود. اکنون جوانان ایرانی پیش از هر زمانی دیگری با خطر بی هویتی و شیفتگی فرهنگ غرب روبروهستند. چرا گنجینه فرهنگ پربار خودمان را نمی گشاییم؟ گنجی که اگر گشوده شود جهانیان در ربودن آن از هم پیشی خواهند گرفت. باید بال های فرهنگ ایران را فارغ از هر گونه اندیشه های سیاسی و مذهبی تفرقه انگیز بر سر همه مردم ایران و جهان بگشاییم. فرهنگ ایرانی، فرهنگ مهرورزی، دوستی و آزرم (احترام) به دیگر باور هاست. ایران نخستین جایگاه ستایش پروردگار در جهان بوده است. ایرانیان در هیچ دوره بت نپرستیدند وخدای یگانه را می ستودند. این را دنیا می داند ولی فرزندان ما نمی دانند. توجه ویژه به طبیعت و سپاس گزاری از داد و دهش های خداوند از ویژگی بارز فرهنگی ما بوده است. روزگاری هیچ ایرانی برهیچ آبی، چه روان چه ایستا، آب دهان نمی انداخت و هیچ زباله ای بر زمین مقدس نمی انداخت. ولی اکنون ما باید قوانین حفاظت از محیط زیست و شهروندی را از غرب به کشور وارد کنیم! چرا در گنجینه فرهنگی مان را نمی گشاییم تا ببینیم چه داریم؟ ایران مادر فرهنگ مهرورزی و پیوند دهنده تمدن های گوناگون، در جهان قدیم بوده است. نوع دوستی، مهرورزی، شریک بودن در غم و شادی دیگران و عدالتخواهی را می توان دوباره از ایران به جهان صادر نمود. برای اینکه بتوانیم با هر دو بال فرهنگی خویش پرواز کنیم باید به این باور برسیم که اندیشه و فرهنگ ایرانی نه تنها با هیچ دینی به ویژه اسلام دشمنی ندارد بلکه بیشترین هم خوانی را داراست. فرهنگ ایرانی چیزی جدای از اندیشه دینی زرتشتی است و بسیاری از آیین های نیک مانند یکتا پرستی، پاس داری از طبیعت و بر پایی جشن های ستایش خداوند مانند جشن سده، نوروز، مهرگان، تیرگان و گهنبار...همه و همه به دوران پیش از زرتشت باز می گردد. نگرشی این چنین یک سو نگرانه به فرهنگ ایران، ستم به آن است. چرا که انگیزش دوستانی که با چشم یک سو نگری دینی و دو دلی به فرهنگ ایران می نگرند بر می انگیزاند. ستم دیگر، نا دیده گرفتن دوران درخشان بالندگی فرهنگ ایران پس از اسلام، پس از دوره بنی عباس تا پیش از یورش مغول می باشد. دورانی که نهال فرهنگ نو رسته را با فرهنگ کهن خویش آبیاری کردیم. این دو فرهنگ، دو بال پرواز و پیشرفت ایرانیان به سوی خرمی، شادی و کمال می باشند. بهتر زیستن را می توان در جشن های ستایش و سپاس گذاری پروردگار و پاسداری از طبیعت و محیط زیست که میراث دیرینه و بسیار کهن و از افتخارات ملت ایران است دوباره تجربه کرد. شاید، تنها راه نجات باشندگان و روشنفکران ایرانی، از سرگشتگی در بیابان بی هویتی، آمیختگی دو بخش کهن و نو فرهنگ ایرانی باشد. فرهنگی عدالتخواه، آزادی خواه و بویژه مهرگستر ایرانیان می تواند جهان را در زیر سایه بال های خویش قرار دهد. به شرطی که این آرمان های بزرگ، به بازیچه و ابزار گروهی خاص، در بر آورده کردن مقاصد سیاسی و اقتصادی تبدیل نشود.دست آویز قرار دادن و استفاده ابزاری از فرهنگ ایرانی، مایه تباهی و نابودی آن است. کسانی که از فرهنگ ایرانی در جهت تبلیغات دینی و اهداف سیاسی خود استفاده می کنند دلسوز فرهنگ ایران نیستند بلکه نگران منافع شخصی خود هستند. آنها گام در جای پای ساسانیان می گذارند. نژاد پرستی دینی و ستم ساسانیان بر قومیت های ایرانی که از دین ها و نژاد های مختلف بودند بسیار سنگین آمد. به طوری که حاضر شدند فرهنگ به ستم آلوده شده را در زیر پای عرب های ساده زیست قربان کنند. فرهنگ ایران، فرآورده اندیشه نیک همه نیاکان از همه نژاد ها و دین هاست و چیزی جز بهتر زیستن و افزودن زیبایی های خداوند نیست و به دین، نژاد و گروه خاصی پیوند ندارد. تلاش در بر پایی جشن های ستایش خداوند( سده، مهرگان، تیرگان، گهنبارو....) که نه تنها با فرهنگ اسلامی کشورمان هم خوانی دارد بلکه در زیبا کردن آن و پر بار کردن درخت فرهنگی ایران و نجات جوانان ایرانی از بی هویتی فرهنگی تاثیر بسزایی دارد.

مقاله فوق توسط دوست بسيار گراميم مهرداد نگارش گرديده است.پاينده ايران

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه، 7 آذر، 1384 -

توبودی

به گلبرگ هر باغ ديدم تو بودي
در آواز مرغان شنيدم تو بودي
به هر سو كه رفتم نشان از تو ديدم
شگفتا به هر جا رسيدم تو بودي
چو در جمع ماندم تو با من نشستي
به كنجي چو خلوت گزيدم تو بودي
 كتابي كه خواندم به نام تو خواندم
به هر سطر سطرش چو ديدم تو بودي
به خاك مذلت به شوق تو ماندم
چو بر بام عزت پريدم تو بودي
نسيمي شدم پر كشيدم به صحرا
به هر لاله و گل وزيدم تو بودي
به هر باغ رفتم به ياد تو رفتم
به هر برگ نسرين كه چيدم تو بودي
چو آهوي بي مادري در بيابان
به دنبال مادر دويدم تو بودي
 مرا روزها خستگي بود در تن
به شبها اگر آرميدم تو بودي
 چراغ شبان سياهم تو هستي
شعاع طلوع سپيدم تو بودي
چه شبها كه نقاش روي تو بودم
به خاطر چو نقشي كشيدم تو بودي
به غير از تو بر كس اميدي ندارم
پناهم تو هستي اميدم تو بودی

 

دوستت دارم مادر به اندازه وسعت بيکران آسمانها

اگه از دست پدرو مادرتان ناراخت هستيد به خدمت سربازی بايد برويد

تا بفهميد پدر و مادر کی هستند

يا اگه دختر هستيد بايد شوهر کنيد تا بازم مهر پدرو مادر را درک کنيد....

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 13 آبان، 1384 -

Love Lotus

 

کاش میشد عشق را تفسیر کرد

 

خواب چشمان ترا تعبیر کرد

 

لاله میخواند دعا

 

غنچه می گیرد وضو

 

کوه درحال رکوع

 

موج بود در همهمه

 

دیگ بود غلغله

 

عطر دل اویز عشق

 

حالت عرفان گل

 

بال سر سبز درخت

 

چشمه خضر نبی

 

جوهر عشق فلق

 

اشکارادیده دل

 

بافه بافه نور حق پرتواش از راه دور

 

هر دل بیننده ای

 

میشود مملو ز نور

 

كوي دوست

آيدآنروز كه خاك سر كويش باشم

ترك جان كرده وآشفته رويش باشم

سر نهم بوسه  زنان بر قدمش تا دم مرگ

مست تا صبح قيامت زسبويش باشم

رسد آنروز كه در محفل رندان سرمست

راز دار   همه اسرار نهانش باشم

يوسفم گر نزند بر سر بالينم سر

همچو يعقوب دل آشفته بويش باشم

 

کاش میشد عشق را تفسیر کرد

 

خواب چشمان ترا تعبیر کرد

 

لاله میخواند دعا

 

غنچه می گیرد وضو

 

کوه درحال رکوع

 

موج بود در همهمه

 

دیگ بود غلغله

 

عطر دل اویز عشق

 

حالت عرفان گل

 

بال سر سبز درخت

 

چشمه خضر نبی

 

جوهر عشق فلق

 

اشکارادیده دل

 

بافه بافه نور حق پرتواش از راه دور

 

هر دل بیننده ای

 

میشود مملو ز نور

 

 

 

 تو نيستي که ببيني

چه گونه عطر تو درعمق لحظه ها جاريست

چگونه عکس تو دربرق شيشه ها پيداست

چگونه ياد تو در جان زندگي سبز است

تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است  طنين

- شعر تو در ترانه من،

تو نيستي که ببيني، چگونه ميگردد

نسيم روح تو در باغ بي جوانه ي من

تو نيستي که ببيني

                چگونه با ديوار

                        به مهرباني يک دوست، از تو مي گويم

 

 

 

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 13 آبان، 1384 -

نيلوفرانه

کسی مرا نمی خواند

کسی مرا به ياد نمی آورد

کسی ديگر نمی خواند

شرار عشق را در چشمانم

من چه زيبا

نزديک می شوم به بدورد

به آنچه که برايم

ارث مانده

اکتفا خواهم کرد

من وارث درد هستم

من وارث نگاه خاموشی هستم

که سالهاست در

زايش عشقی سبز

رنگ زرد را به رخ ديده

من وارث جمعيتی هستم

که خواستند عشق را معنا کنند

و در بی معنايی مفهومها و واژه ها

 خفتند

من ديگر به عشقی نخواهم خنديد

و لبخند را به ديوار

هديه خواهم کرد

تا لااقل

انعکاس سنگ را بر سنگ تجربه کنم

و چون کرمی ابريشم

برگهای سبز توت را نابود می کنم

و خود را در سپيدی پيله ام

محبوس خواهم کرد

من در انزوای  خود

چشمان سياهم را
 
سيقل خواهم داد

و شب را آبستن ستارگان خاموش

خواهم کرد

ای ترانه های بر باد رفته

ای ستارگان خاموش

ای به خاک افتادگان تقدير

آرام باشيد

که اين بيدارنما ها

خفتگان نفس خويشتند

و وای به روزی که بخواهند

بيدار شوند

کسی ديگر مرا نمی خواند

و من هم روزی به دنبال

شاعره فصل سرد
 
خواهم رفت....

عاقبت روزی فرا خواهد رسيد...

 

صدا ميزنم تو را

صدا می زنم تو را

و از میان لحظه های پاک عشق

به سوی تو ز شوق دیدن نگاه تو

چون پرنده ای رهیده از قفس

که لحظه رها شدن

برای او چنان تولد است

بال می زنم

صدا می زنم تو را

و با صدای خود

صداقت سبز عشق را

به قلب مهربان تو

هدیه می کنم

و آنچه که خدا

به نام عشق و احساس

برای من به ارمغان گذاشته

نثار لحظه های تو می کنم

صدا می زنم تو را

مرا بخوان

که التماس لحظه های من

فقط با صدای تو به پایان می رسد

  صدا میزنم تو را ...

 

چقدر آرام خفته بود

وقتی که نیلوفرهای عشق را برایش چیده بودم

آن روز که میرفتی

آیا به فکر شاپرکها هم بودی

ای عاشقترین عاشق

آیا به فکر چشمهای بارانی باران هم بودی

خفته ای و من تا همیشه

قصه نبودنت را برای باد تعریف خواهم کرد

تا باد هم به گوش خدا برساند

غم تلخ  نبودنت را

و غربت سنگین چشمان غریب آهو را

نیستی ای مهربان

اما به یادت

چه شبها  تا سحر بیدار ماندم

چه شبها تا سحر خواندم برایت

همان لالایی شیرین خوابت

لالالالا گل پونه

کجاست اون یار یکدونه

هنوزهم  باورش سخت  است

که آن دستان گرم زندگی بخش

شود در دست من چون نوری خاموش

تو رفتی زندگی رفت عاشقی مرد

و گل در دست گلدان بان خشکید

و مهتاب دستمالش را به ستاره قرض داد

تا اشکهای زهره را پاک کند

و تو ققنوس طبیعت بکر افکار من شدی ....

بخواب آرام گل پونه

بخواب ای یار یک دونه

لالالالا لالایی عزیز مهربونم

کی می یایی......

 

آه ای زندگی بر تو لعنت باد .........

در این هستی بیکران و زیره گنبد کبود یک نفر هست که عاشق توست....و دوست داره که تو عاشقش باشی....یک نفر هست که نگران توست و دلش میخواد همیشه به سویه او گام برداری... روز و شب منتظره که باهاش حرف بزنی ( درد و دل کنی ) و صداش بزنی ... خجالت نکش اگر چه زلال نیستی اگر چه بارها ازفرمان او سرپیچی کردی اما او مهربان ترین مهرباناست کریم هست و خیلی از تو به دل نداره به خداش سوگند اگر لب بگوشایی و صدایش بزنی جوابت را میدهد ... او منتظره توست چرا صداش نمی کنی؟

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 13 آبان، 1384 -

نيلوفرهای عاشق

ميخواهم ببارم، آيا کسی تحمل بارش بی محابای مرا دارد؟

 

آيا کسی دوست دارد يارشب تار من باشد؟

 

ميخواهم حرف بزنم، نه فرياد بزنم، ميخواهم همه بدانند

 

كه امروز من  باراني هستم.

 

آنروز که آغاز کردم به انتهايش نيانديشيدم.

 

آنروز که عهد بستم هرگز بدين باور نبودم که عهدم را می شکنند

 

و چه بچه گانه دل سپردم و چه صادقانه !

 

من مانند دريا تمام جوش و خروشم را ،

 

و تمام فريادهای پر از عشقم را

 

تقديم به او کردم ، همو که نامش نمی دانم چه بود ، آزاد ، .....

 

مي انديشيدم که از آنش خواهم گشت ،

 

عشق خواهم ورزيد، عشقی چون فرهاد وشيرين ،

 

عشقی چون ليلی و مجنون ،

 

اما امروز خسته تر از هميشه با خاکستر وجودم همزاد شده ام.

 

ندانستم برای چه من که برای او همه چيز بودم ،

 

من که او را می پرستيدم ،

 

من که تمام منم را بدو سپردم، 

 

چه کم داشتم

 

 که مرا ، عشقم را ، احساسم را ، بوسه هايم را و .........

 

به آن ديگران تقديم نمود.

 

هر وقت پاره کاغذی ، سوز دلی خواندم،

 

ديدم همه از آن ديگری می نالند، همان که نامش رقيب است ،

 

همان که از جنس خودمان است ولی ................

 

من از همان ديگران می نالم و همان آنانيکه از نوع خودم هستند.

 

آخر چرا ؟

 

شهرزاد  می گفت « آن دخترک دنيايم را ويران نمود» .

 

افسانه همانطور

 

ولی من مي گويم:

 

آن دخترکان دنيای کوچکم را ....................... می دانيد چرا ؟

 

چون من، دلی دريائی و باراني دارم و خدا اين را خوب می داند

 

par

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 13 آبان، 1384 -

 عشق به شكل پرواز پرنده است

 عشق ،‌ خواب يه آهوي رمنده است

من ، زائري تشنه ، زير باران

عشق ،‌ چشمه آبي اما كشنده است

من ، مي ميرم از اين آب مسموم

اما اونكه مرده از عشق ، تا قيامت ،‌ هر لحظه زنده است

من ، مي ميرم از اين آب مسموم

مرگ عاشق عين بود

ن ،‌اوج پرواز يه پرنده است

تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار

دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار

صدا كن اسممو از عمق شب از نقاب ديوار

براي زنده بودن ، دليل آخرينم باش

منم من بذر فرياد ، خاك خوب سرزمينم باش

طلوع صادق عصيان من ، بيداري ام باش

عشق ،‌ گذشتن از مرز وجوده

مرگ ، آغاز راه قصه بوده

من ،‌ راهي شدم نگو كه زوده

اون كسي كه سر سپرده مثل ما عاشق نبوده

من، راهي شدم نگو كه زوده

اما اونكه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده

 

سخن آخر ؛ عشق، تنها دردي است كه بيماربه دنبال علاج نيست، زيرا

درد عشق برايش مطلوبتراز سلامتي است

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 13 آبان، 1384 -

border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
کدهای خفن جاوا اسکریپت

  RSS 2.0